X
تبلیغات
عشق و همه غمهايش با تو زيباست
كاش در رنگ چشمانت كلبه اي كوچك داشتم
خدایا کسی راکه قسمت کس دیگری



 است سر راه مان قرار نده




تا شبهای دلتنگیش برای من باشد



 روزهای خوشش برای دیگری






+ نوشته شده در  شنبه 1390/02/31ساعت 2:26 قبل از ظهر  توسط یکی از ما دو نفر  | 

عمیق ترین درد زندگی دلبستن به



کسی است که هرگز به تو تعلق



ندارد...

+ نوشته شده در  شنبه 1390/02/31ساعت 2:17 قبل از ظهر  توسط یکی از ما دو نفر  | 

نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش


چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟ چه می‌کنی اگر او


را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...


رها کنی، برود، از دلت جدا باشد به آنکه دوست‌ترش داشته ...


به آن برسد رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دورترین نقطه‌ی


جهان برسد گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا


به گوششان برسد خدا کند که ...


نه! نفرین نمی‌کنم که مباد به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد اگر کسی


تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت دلگیر مباش که نه تو گنهکاری و


نه او او دلش برای مهربانی تنگ است گناه از او نیست تو هم با تمام


مهربانیت زیباترین معصوم دنیایی پس خود را گنهکار نبین من عیسی


نامی میشناسم که ده بیمار در یک روز شفا می داد و تنها یکی سپاسش


گفت من خدایی می شناسم که ابر رحمتش یک عمر بر زمین و زمان


بارید یکی سپاسش می گوید و هزاران نفر کفر می گویند پس چرا


می پنداری بهتر از آنچه عیسی و خدای عیسی را سپاس گفتند از تو


برای مهربانیت قدردانی کنند پس از ناسپاسی هاشان نرنج اما برای


شادی دلشان بکوش که با مهربانی روح تو آرام می گیرد تو با مهرت


پر و بال میگیری خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد شد دوست بدار نه


برای آنکه دوستت بدارند...!!


تو به پاس زیبایی عشق, عشق بورز


+ نوشته شده در  شنبه 1390/02/31ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط یکی از ما دو نفر  | 

این شعر سروده آقای حامد حسین خانی هست



عزیزم از تو ممنونم، که سوسویی نشان دادی   

 

 

دمیدی در غزلهایم، به شعر مرده جان دادی    

 

 

مرا می خواستی در شمس، مولانا برقصانی  

  

 

اگر زلفی رها کردی، اگر دستی تکان دادی  

 

   

تو آن ماهی که سی سال است در شهریور کرمان   

 

 

کویر تشنه ی شب را نشان کهکشان دادی  

 

   

عزیزم از تو ممنونم که دریاوار شوریدی  

 

 

به دوش قایق تنها، شکوه بادبان دادی  

 

*

زمین لبریز شد از حجم آدمها و آهن ها  

  

 

و تنها تو به گوش من خبر از آسمان دادی  

 

 

تو حوای منی کز کهکشانی دور می آیی   

 

  

که روزی در بهشت این درس ها را امتحان دادی  

 

 

تو آن فردای دیروزی، تو سیب و سرو و نوروزی  

 

 

که انگور دهانت را به جشن مهرگان دادی  

  

 

مرا در هفتخوان خنجر ابروی خود خم کن  

  

 

به دست آرشت اینبار اگر رنگین کمان دادی   

 

 

به چشمان تو مدیونم، همیشه از تو ممنونم   

 

 

چه دنیای غزلناکی، به این مرد جوان دادی!  

 

 

غزلهایم فدایت، دست من خالی ست، پس بستان  

 

 

 

تمام بوسه هایی را که آن شب رایگان دادی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/02/26ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط یکی از ما دو نفر  | 


امروز بعد سالها تو هم تو جشن تولدم بودی


 اما چقدر از هم فاصله داریم


مهم نیست ....


مهم این بود که دلهامون پیش هم بود


و این


یکی از زیباترین جشنهای تولدم بود


ممنون که امسال تو هم بودی ......



سلام بابای خوبم...


من یک سال دیگه بزرگ شدم یک سال بهت نزدیکتر شدم


35 سالم تموم شد مثلا بزرگ شدم اما هنوز به اندازه تو بزرگ نشدم


امروز یک سال دیگه بزرگ شدم اما هنوز اندازه تو مهربون نشدم


امروز یک سال دیگه بزرگ شدم اما هنوز اندازه تو قوی نشدم


امروز یک سال دیگه بزرگ شدم اما هنوز اندازه تو مرد نشدم


امروز یک سال دیگه بزرگ شدم اما هنوز اندازه تو به خدا نزدیک نشدم


امروز یک سال دیگه بزرگ شدم اما هنوز اندازه تو نتونستم محبت کنم


امروز یک سال دیگه بزرگ شدم اما هنوز اندازه تو نتونستم شجاع باشم


امروز یک سال دیگه بزرگ شدم اما هنوز اندازه تو نتونستم عاشق باشم


امروز یک سال دیگه بزرگ شدم اما هنوز اندازه تو نتونستم آبی باشم


امروز یک سال دیگه بزرگ شدم اما هنوز اندازه تو نتونستم ....


من هر چقدرم که بزرگ بشم نمیتونم تو باشم


26 ساله دنیا با آدمهای رنگیش رو ترک کردی


اصلا فرقی نداره هر کسی برای خودش چه رنگی رو انتخاب کرده


تمام کسانی که تو رو میشناختن " حال از هر رنگی که بودن " هستن یا خواهند بود


همه و همه دوست داشتن


منم دوست دارم تو بابای خوب خوب خودمی ........


+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/02/26ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط یکی از ما دو نفر  | 


كساني كه تا ديروز داد ميزدن:

بدون تو نميتونيم نفس بكشيم ،

امروز تو آغوش ديگري

نفس نفس ميزنند...!

+ نوشته شده در  شنبه 1390/02/24ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط یکی از ما دو نفر  | 


او ... سوم شخص مفرد نیست!!


همه ی دنیای من است...!!

+ نوشته شده در  شنبه 1390/02/24ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط یکی از ما دو نفر  | 

   الهی


          گاهی


                  نگاهی

+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/23ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط یکی از ما دو نفر  | 

یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های

نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان

روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.

من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌ کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما

نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم

جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی

است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.

هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در

نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک

های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .

شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک

می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم،

شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی،

تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/02/22ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط یکی از ما دو نفر  | 


"خدایا به نام تو نهایت امیده تویی که دل گرمم می کنی به فردا"

 

 


دل تو اولین روز بهار، دل من آخرین جمعه ی سال؛
 
 
و چه دورند و چه نزدیک به هم ...

 

 



یه فرشته ی مهربون،دوست کوچولویی که هنوز پاک بود.یکی که حالا بزرگ شده با دلی


رنگارنگ تر از رنگین کمان...


همون که با حضور مهربونش انگار مهربون ترین صداها در زمین پیچید...


سوز و نوای زمزمه ی جویبارها...


خود خدا با خبر از سجده های شکر این خانواده...


روزهای آسمونیش رو گذروند و قد کشید،


تا رسید به سن شیرین 21


خاطره هایی رو خلق،آسمون نوجوونی رو طراحی و اسمش رو روی قلبم حکاکی کرد...


آن قدر برای دوستانش ارزشمند بود که جدا شدن


از او سخت ترین رویداد را برای هریک از آن ها رقم می زد.


سن کمی داشت اما وجود گسترده اش لبریز از عشق بود.حرف زدن با آن فرشته ی زمینی


همانند نگاه کردن به دریای بیکران آرزوها بود...


خیلی وقت ها کمک کرد تا از یک سراب به ظاهر زیبا اما تلخ نجات پیدا کنم.حرف های می زد


که رد و انکارش غیر ممکن بود.برداشتن لبخند و جایگزین کردن گریه برای او کار دشواری


بود...


" گاهی آدم های عادی چقدر بزرگن...گاهی هم زندگی عادی چقدر قشنگه...! "


" او آشناترین شکوفه ی بهاریست "



+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/02/20ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط یکی از ما دو نفر  | 

این پست و وقتی نوشتم فقط برام در حد یه نوشته بود جمله اش خیلی قشنگ بود اما اون موقع

 کسی نبود که بخوام با عشق و اسمش این جمله رو ترکیب کنم و بهش هدیه بدم با حرفهای آخر

 شبمون آلان حس میکنم این جمله رو میتونم بهت هدیه کنم 

 

برای بدست آوردنت نمی جنگم ...

به گدایی قلبت هم نمی آیم ...

دوستت دارم ...

فارغ از داشتنت ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/02/19ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط یکی از ما دو نفر  | 

آیا می دانستید که گاهی به هم می رسیم و می گوییم 120 سال زنده

باشی یعنی چه و از کجا آمده؟ برای چه نمی گوییم 150 یا 100 سال یا

...

در ایران قدیم، سال کبیسه را به این صورت محاسبه می کردند که به

جای اینکه هر 4 سال یک روز اضافه کنند و آن سال را سال کبیسه

بنامند (حتما خوانندگان می دانند که تقویم فعلی که بنام تقویم جلالی

نامیده می شود حاصل زحمات خیام و سایر دانشمندان قرن پنجم هجری

است) هر 120 سال، یک ماه را جشن می گرفتند و در کل ایران، این

جشن برپا بود و برای این که بعضی ها ممکن بود یک بار این جشن را

ببینند و عمرشان جواب نمی داد تا این جشن ها را دوباره ببینند (و

بعضی ها هم اصلا این جشن را نمی دیدند) به همین دلیل، دیدن این

جشن را به عنوان بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر

کسی برای طرف مقابل آرزو می کرد تا آنقدر زنده باشی که این جشن

باشکوه را ببینی، و این، به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت

زیبا درآمد که وقتی به هم می رسیدند بگویند 120 سال زنده باشی.


 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/02/10ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط یکی از ما دو نفر  | 

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی،

پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین

خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.

پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که

زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس

عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به

مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان

نیست.

دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و

در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و

روزهای خوشی را آرزو می کنم.

یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول

صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او

نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول

پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی

صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار

است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم

نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیر!

دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای

در میان نبوده است؟

بله کاملا همینطور است.

دو ونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.


+ نوشته شده در  شنبه 1390/02/10ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط یکی از ما دو نفر  | 

برای بدست آوردن چیزی که تا حالا نداشته ای


باید آدمی باشی که تا حالا نبوده ای

+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/09ساعت 8:51 قبل از ظهر  توسط یکی از ما دو نفر  |